ويژه‌نامه نوروزی روزنامه گيلان امروز منتشر شد

 

ويژه‌نامه نوروز 89 روزنامه گيلان امروز منتشر شد. اين ويژه‌نامه در 128 صفحه با گفتار و آثاري درباره (سیاسی) توسعه رویا‌ی صد ساله ایرانی- درباره توسعه نیافتگی نفت و گاز ایران- مقاله‌ای از دکتر عظیمی- (ادب و هنر) مروری بر مهم‌ترین اتفاقات ادبی ایران در سالی که گذشت- سینمای ایران در سالی که گذشت- منتقد انقلابی و فیلمنامه‌نویس محافظه کار- گفت و گو با ضیا موحد- یک سال بازار کتاب ایران- گفت و گوی فیلیپ راس با میلان کوندرا- گفت و گو با امبرتو اکو- نگاهی به رمان بهار 63- (اندیشه)روشنفکری ایرانی در گفت و گو با هوشنگ ماهرویان- گفت و گو با دکتر فریبرز رییس دانا- قاب خاطره- (اقتصادی) جراحی طولانی اقتصاد بیمار ایران- قصه ناتمام بیگانه شدن برنج ایرانی بر سر سفره‌ها- گفت و گو با عضو هیات علمی تحقیقات برنج کشور در خصوص سیاست‌های دولت در بخش برنج- (اجتماعی) پرونده حوادث، افزایش خودکشی با قرص برنج- مرور یک پرونده اعدام(دلارا دارابی در رشت)- انزلی و اولین پرونده جنایی سال 88- فرهنگ سازی زیست محیطی- روز دوستی سپندار مزدا- (ورزش) آغاز و انجام متفاوت دایی مدل 88- نگاهی خاکستری به افشین قطبی- گفت و گو با معصومه جهانچی، کاپیتان تیم ملی فوتبال بانوان ایران- گفت و گو با همایون توفیقی، استاد بین المللی شطرنج- (بهاریه) بوی بهار و عید- آیا آنچه خرافات می‌نامیم مذهب دیگران نیست؟- جشن نکوداشت نگاه-بهار در زمستان- و…

توضیح: برای اینکه آوردن نام عناوین همه مطالب و خواندن آن از حوصله دوستان خارج است از بردن نام تمامی آن‌ها در بخش‌های مختلفی که آورده شده، خودداری کردم.

پی نوشت۱ : امسال ویژه‌نامه مان را 3 هفته‌ای و به اصطلاح هول هولکی بستیم. سر یک توفیق اجباری! و الا نمی‌خواستیم همین هم…

پی نوشت ۲: ضمن تشکر از دوست و همکار عزیزم فرشته رضایی که زحمت نوشتن مطالب بالا را کشیده بود! (چون من تنبلیم می‌اومد!) من هم لازم می‌دونم در نقش «کمال تشکر» ظاهر شده و از همکارانی که در طول یک سال در روزنامه‌ی وزین و جامعه‌ی مدنی گیلان امروز  افتخار همکاری با آنان را داشته‌ام و همچنین در این ویژه‌نامه‌ مطالب مختلفی از آنان درج شده، تشکر داشته باشم:

مجتبا پورمحسن (سردبیر)

فرشته رضایی  (اقتصاد)

کوروش رنجبر (عکاس و صفحه آرا)

سعیده موسوی (طراح و صفحه آرا)

وحید اسماعیلی و سید امین ساداتی (ورزش)

علی اردابد (حوادث)

وحیده اسماعیلی و رقیه ابراهیم‌زاده اصلی ( اجتماعی)

و خودم فاطمه صابری! (سیاسی و اندیشه)

و تمام 10-20 نفری که در طول ۱۲ ماه گذشته ما را برای انتشار روزنامه‌ی گیلان امروز یاری کرده‌اند.

نشریه‌ای که کنار لوگواش هر روز درج می‌کنیم:روزنامه جامعه مدنی گیلان.اما مدتهاست دیگر به دلخواه ما منتشر نمی‌شود...قصه‌ای دراز دارد و نَشه گفتن!

 فقط امیدواریم کابوس‌های سال 88 تا سال دیگر امتداد نداشته باشد و فضای کار برای روزنامه‌نگاران کمی بهتر شود.

  

همه آلودگی‌ست این ایام

 

كوهزاد، بعد از 4 ماه حضور در زندان، همچنان فرهنگ دوست، جنتلمن، صادق و حافظ اخلاق و انسانيت هستي؟ يا نه بريدي؟ مطمئنما كه هنوز از اصلاحات گام به گام دفاع مي كني و از خشونت و دروغ حتا در عرصه ي سياست؟!  بيزاري...

سخت است كه آدم روز تولدش در زندان باشد. اما اين بيرون خيلي ها به يادت بودند

اميدوارم كه هر چه زودتر اين كابوس تمام شود و اخبار روزهاي اخير هم از اساس كذب از آب دربيايد

 البته بيرون هم خبرهاي مسرت بخشي نيست

به قول شاملوي عزيز

....همه آلودگی‌ست این ایام

راهِ شومی‌ست می‌زند مطرب

تلخ‌واری‌ست می‌چکد در جام

اشک‌واری‌ست می‌کُشد لبخند

ننگ‌واری‌ست می‌تراشد نام

شنبه چون جمعه، پار چون پیرار،

نقشِ همرنگ می‌زند رسام.

 □ مرغِ شادی به دامگاه آمد

به زمانی که برگسیخته دام!

ره به هموارْجای دشت افتاد

ای دریغا که بر نیاید گام!

تشنه آنجا به خاکِ مرگ نشست

کآتش از آب می‌کند پیغام!

کامِ ما حاصلِ آن زمان آمد

که طمع بر گرفته‌ایم از کام...

خام سوزیم، الغرض، بدرود!

تو فرود آی، برفِ تازه، سلام!

مرتبط:

برای کوهزاد

در بهار آزادي…

در باب یک اتفاق تکراری


لغو امتیاز هفته نامه ایراندخت و توقیف روزنامه اعتماد داغ دلمان را برای چندصدمین بار زنده کرد.

مخصوصا آنکه تنها سه هفته قبل (بیست و هفتم بهمن) احمدی‌نژاد در نخستین کنفرانس خبری خود بعد از انتخابات ریاست جمهوری که با حضور خبرنگاران داخلی و خارجی در نهاد ریاست جمهوری برگزار شد گفته بود:

 

من با بگیر و ببندها مخالفم، ما هیچ برخوردی با مطبوعات نکرده‌ایم.

 

اما تعدادی از نشریات توقیف یا لغو امتیاز شده در چند سال اخیر. با ذکر این توضیح که اگر در دولت خاتمی بیشتر و یا تمام نشریات با دستور دادستانی توقیف مي‌شد در این دوره وزارت ارشاد ( یکی از وزارت‌خانه‌های دولت!)خود دست به کار شده و کلا نشریات را لغو امتیاز می‌کند!

 

از آخر آغاز می‌کنیم:

 

- هفته نامه‌ی ایران دخت

لغو امتیاز؛ ۱۰ اسفند ماه ۱۳۸۸

 - روزنامه‌ی اعتماد

تاریخ توقیف؛ ۱۰ اسفند ماه ۱۳۸۸

 - روزنامه‌ی فرهنگ آشتی

لغو امتیاز؛ ۲۸ دی ماه ۱۳۸۸

 - روزنامه‌ی انديشه نو

تاریخ توقیف؛ ۳۰ آذر ماه ۱۳۸۸

 - روزنامه‌ی حیات نو

تاریخ توقیف؛ ۱۶ آذر ماه ۱۳۸۸

 - روزنامه‌ی سرمایه

لغو امتیاز؛ ۱۱ آبان ماه ۱۳۸۸

 - روزنامه‌ی اعتماد ملی

تاریخ توقیف؛ ۲۵ مرداد ماه ۱۳۸۸

 - روزنامه‌ی صدای عدالت

لغو امتیاز؛ ۵ مرداد ماه ۱۳۸۸

 - روزنامه‌ی کلمه ی سبز

تاریخ توقیف؛ ۲۴ خرداد ماه ۱۳۸۸

 - روزنامه‌ی یاس نو

تاریخ توقیف؛ ۲۶ اردیبهشت ماه ۱۳۸۸

 - روزنامه‌ی کارگزاران

تاریخ توقیف؛ ۱۱ دی ماه ۱۳۸۷

 - ماهنامه‌ی ارژنگ

لغو امتیاز؛ از آبان ماه ۱۳۸۷

 - روزنامه‌ی آینده نو

لغو امتیاز؛ از مهر ماه ۱۳۸۷

 - هفته نامه‌ی شهروند امروز

تاریخ توقیف؛ ۱۵ آبان ماه ۱۳۸۷

 - ماهنامه‌ی هفت

لغو امتیاز؛ ۲۶ اسفند ۱۳۸۶

 - ماهنامه‌ی عصر پنج شنبه

لغو امتیاز؛ ۱۷ بهمن ماه ۱۳۸۶

 - ماهنامه‌ی زنان

لغو امتیاز؛ ۸ بهمن ماه ۱۳۸۶

 - روزنامه‌ی شرق

تاریخ توقیف؛ ۱۵ مرداد ماه ۱۳۸۶

 - روزنامه‌ی مشارکت

لغو امتیاز؛ ۱۲ تیر ماه ۱۳۸۶

 - روزنامه‌ی هم میهن

تاریخ توقیف؛ ۱۲ تیر ماه ۱۳۸۶

 - روزنامه‌ی روزگار

تاریخ توقیف؛ اول آبان ماه ۱۳۸۵

پی نوشت:

ترتیب رو یکی تو   google reader share کرده بود.

 

در غم فقدان مادربزرگ

 

 

تموم شد. بالاخره بیماری در کم تر از دو سال کارش را ساخت. سرطان مادربزرگم که « دِدِه » صدایش می‌کردیم و از وقتی چشم باز کرده بودیم کنارمان بود، را چند روز قبل از ما گرفت.

خیلی تلاش کردیم. یعنی به معنی واقعی کلمه هر کاری از دستمان بر می‌آمد برایش انجام دادیم، اما نتوانستیم برای درد وحشتناکش در دو ماه آخر کاری انجام بدهیم.

الان که بیش از یک هفته از این ماجرا گذشته، خاطراتش را مرور  و گریه می‌کنیم. فقط همین.

 خیلی‌ها با تعجب نگاهمان می‌کنند که خب بابا 70 سالش بود. خدا رحمتش کند. اما دِدِه مثل مامانمان بود. بیشتر صبح‌ها با صدایش از خواب بیدار شدیم و به مدرسه رفتیم، صبحانه را معمولا او برایمان آماده می‌کرد. هیچ وقت شیفت صبح و عصر 7 بچه مدرسه‌ای ! را فراموش نکرد...

مامان که از تر و خشک و رسیدگی به بچه‌ها‌ی قد و نیم قد خسته می‌شد دیگر رمقی برای پرسیدن از درس و مدرسه نداشت. دده اما می‌پرسید . با این که سواد نداشت اما جدی جدی بالای سرمان می‌ایستاد تا مشق‌هایمان را بنویسیم و درس‌های فردا را مرور کنیم.

جانش به تنها پسرش که بابام باشد بند بود. کمترین واکنش‌مان در برابر بابا مساوی با عتاب شدید او بود.

چند سال‌ قبل که هنوز موبایلي در كار نبود، وقتی بابا با کامیونش در جاده‌ها می‌راند و ساعاتی دیر می‌کرد مادرش آنقدر نگران مي‌شد که قلب ما از جا در می‌آمد که نکند برای بابا اتفاقی افتاده است. تصور می‌کرد هر کس که اتومبیل دارد و از هر جاده‌ای گذر کرده، ممکن است بابا را دیده باشد! مي‌پرسید، آنقدر بی‌تابی می‌کرد تا بابا از راه می‌رسید. هزار بار این اتفاق می‌افتاد و وقتی «حسن جانش» از راه می‌رسید قبل از مامان و 4 دخترش سفره‌ی غذا را برایش می‌چید...

دده‌ی قصه‌ی ما البته از بابا دلخور هم مي‌شد . در تمام شب‌هایی که تلویزیون فوتبال پخش زنده داشت و  عادل فردوسی‌پور به بینندگان سلام می‌کرد که با یک برنامه 90 دیگر تا پاسی از شب در خدمتتان هستم، به بابای پرسپولیسی‌مان کلید می‌کرد که چرا جلوی تلویزیون چرت می‌زنی؟ برو سر جات بخواب. 10 بار تذکر می‌داد و ما می‌خندیدیم و ریسه می‌رفتیم که چرا دده خسته نمي‌شه؟ بعد که می‌دید حریف بابا نمی‌شه، بنای غرغر با ما می‌گذاشت: که چرا خاموش نمی‌کنید این تلویزیون را که باباتون خسته است؟

تا آخرین روزها بابا همچنان فوتبال می‌دید و مادربزرگمان هم همچنان ...

کم تر پیش می‌آمد که بگوییم اه، دده بس کن.اگر هم می‌گفتیم با این ادبیات نمی‌گفتیم.اما واقعا بعضی روزها از پخش این همه فوتبال خسته می‌شد و می‌گفت آخه اینا کار و زندگی ندارن؟ چند سال پیش که توضیحات ما رو در مورد تفاوت ساعت و خارجی بودن پذیرفت، استدلالش این بود که این خارجی‌ها تو همه جا دارند پدرمونو در می‌آرند، شب هم نمی‌زارن مردم آرامش داشته باشند!

پرسپولیس و استقلال را می‌شناخت. مدافع نتایج تساوی در داربی‌ها بود که بین نوه‌هاش دعوا نشه، تو انتخابات به کسی رای می‌داد که پسرش طرفدارش بود.

به صحبت‌های ما هم گوش می‌داد . اگر با بابا اشترک نظر نداشتیم سعی می‌کرد مجابمان کند که به احترام بابا به شخص مورد نظر او در انتخابات فکر کنیم. یا حداقل حرصش را در نیاوریم.

در انتخابات اخیر هم با وجود بیماری در انتخابات شرکت کرد و گفت تا نام میرحسین موسوی  را برایش در تعرفه درج کنیم.

در مقابل عصبانیت ما از نتیجه‌ی اعلام شده‌ی انتخابات، می‌گفت اگر کسی در امانت مردم خیانت کرده باشد قطعا دیر یا زود رسوا خواهد شد.

با راهپیمایی مخالف بود و می‌گفت که گروکشی خیابانی نتیجه‌ای جز خونریزی ندارد. برای ما هم مدام از روزهای انقلاب و درگیری‌ها و اعدام‌های آن زمان می‌گفت و هشدار می‌داد که همیشه حکومت‌ها مخالفانشان را می‌کشند. پس شما دخالت نکنید!

هر چقدر توضیح می‌دادیم که لزوما همه‌ی حکومت‌ها اینجوری نیستند و در نظام‌های حکومتی غیر آزاد این اتفاقات می‌افتد به خرجش نمی‌رفت و می‌گفت همه جای دنیا آسمان برای مخالفان حکومت یک رنگ است و چون شماها جوانید گول می‌خورید!

اطلاعات مختصری از کمونیسم و دموکرات‌ها داشت و معتقد بود هر کس نماز نمی‌خواند کمونیست است!

همیشه برای شادی روح شهید رجایی فاتحه می‌خواند. و طرح‌های کمیته امداد و بهزیستی برای کمک به زنان سرپرست خانوار را ستایش می‌کرد. هر چند که خود در این ایام نیازی به این کمک نداشت، اما شاید تایید این طرح‌ها به واسطه‌ی تمام رنج‌هایی بود که بعداز از دست دادن همسرش در سن 27 سالگی با 3 بچه (که بزرگ‌ترینشان پدر 12 ساله‌ی من بود) متحمل شده بود.

زنبیل حصیری مامان بزرگ این روزها به دفعات اشکمان را درآورده است.زنبیلی کوچک که میل‌های مخصوص بافت جوراب‌های پشمی سنتی‌ را داخل آنها می‌گذاشت. اما جوراب و گیوه بهانه بود. تو این زنبیل هر چه که می‌خواستی پیدا می‌کردی؛ از انواع وسایل کوچک گم شده تا خوراکی و کاغذ‌ و...

قبل از حمله‌ی آمریکا به عراق و در روزهایی که مدام خبر‌هایی مبنی بر بازرسی از عراق برای یافتن بمب هسته‌ای منتشر مي‌شد به شوخی به دده می‌گفتیم که احتمالا صدام، بمب هسته‌ای را در زنبیل تو قایم کرده است! و همین شوخی تا این اواخر و حضور بازرسان آژانس در ایران هم تکرار می‌شد!

از زنانی که جلوی در خانه‌ها ساعت‌ها می ایستادند و حرف می‌زدند متنفر بود و مدام غر می‌زد که مگر اینها کار ندارند؟ زندگی برای مادربزگمان در کار خلاصه می‌شد. و خودش نیز تا جایی که توان داشت هم پای مادرم از امورات منزل گرفته تا کشاورزی  را انجام می‌داد. حتا در روزهایی که در بستر بیماری بود اگر حضور زنان فامیل و همسایه در اتاقش طولانی مي‌شد صدایش در می‌آمد که اینها کار و زندگی ندارند مگر؟

دده‌ی داستان ما نمونه‌ی افرادی بود که گویا ناگهان از کره‌ای دیگر به این دنیا پرتاب شده بودند. پدیده‌های مختلف تکنولوژی هنوز شگفت‌زده‌اش می‌کرد. کمبود شدید امکانات اولیه‌ی زندگی،نبود وسایل ارتباطی و روابط خاص حاکم بر مناسبات افراد و تغییر همه‌ی این موارد در سال‌های اخیر، چشمانش را گرد می‌کرد.

چقدر از تعجب‌هایش خندیدیم،خدا می‌داند چند بار برای تلفظ کلمات خارجی و حرف هايش در مورد پدیده‌های نوظهور ریسه رفتیم، چند بار از ساده دلی‌اش آخ گفتیم و ...

دده‌ی نازنین ما این روزها دیگر بین ما نیست و چقدر این واقعیت برای ما دردناک است.

 فکر می‌کنم که این موضوع بیشتر از ما برای مامانم که بهترین هم‌صحبت 35 ساله‌ اخیرش را از دست داده درناک باشد.