
تموم شد. بالاخره بیماری در کم تر از دو سال کارش را ساخت. سرطان مادربزرگم که « دِدِه » صدایش میکردیم و از وقتی چشم باز کرده بودیم کنارمان بود، را چند روز قبل از ما گرفت.
خیلی تلاش کردیم. یعنی به معنی واقعی کلمه هر کاری از دستمان بر میآمد برایش انجام دادیم، اما نتوانستیم برای درد وحشتناکش در دو ماه آخر کاری انجام بدهیم.
الان که بیش از یک هفته از این ماجرا گذشته، خاطراتش را مرور و گریه میکنیم. فقط همین.
خیلیها با تعجب نگاهمان میکنند که خب بابا 70 سالش بود. خدا رحمتش کند. اما دِدِه مثل مامانمان بود. بیشتر صبحها با صدایش از خواب بیدار شدیم و به مدرسه رفتیم، صبحانه را معمولا او برایمان آماده میکرد. هیچ وقت شیفت صبح و عصر 7 بچه مدرسهای ! را فراموش نکرد...
مامان که از تر و خشک و رسیدگی به بچههای قد و نیم قد خسته میشد دیگر رمقی برای پرسیدن از درس و مدرسه نداشت. دده اما میپرسید . با این که سواد نداشت اما جدی جدی بالای سرمان میایستاد تا مشقهایمان را بنویسیم و درسهای فردا را مرور کنیم.
جانش به تنها پسرش که بابام باشد بند بود. کمترین واکنشمان در برابر بابا مساوی با عتاب شدید او بود.
چند سال قبل که هنوز موبایلي در كار نبود، وقتی بابا با کامیونش در جادهها میراند و ساعاتی دیر میکرد مادرش آنقدر نگران ميشد که قلب ما از جا در میآمد که نکند برای بابا اتفاقی افتاده است. تصور میکرد هر کس که اتومبیل دارد و از هر جادهای گذر کرده، ممکن است بابا را دیده باشد! ميپرسید، آنقدر بیتابی میکرد تا بابا از راه میرسید. هزار بار این اتفاق میافتاد و وقتی «حسن جانش» از راه میرسید قبل از مامان و 4 دخترش سفرهی غذا را برایش میچید...
ددهی قصهی ما البته از بابا دلخور هم ميشد . در تمام شبهایی که تلویزیون فوتبال پخش زنده داشت و عادل فردوسیپور به بینندگان سلام میکرد که با یک برنامه 90 دیگر تا پاسی از شب در خدمتتان هستم، به بابای پرسپولیسیمان کلید میکرد که چرا جلوی تلویزیون چرت میزنی؟ برو سر جات بخواب. 10 بار تذکر میداد و ما میخندیدیم و ریسه میرفتیم که چرا دده خسته نميشه؟ بعد که میدید حریف بابا نمیشه، بنای غرغر با ما میگذاشت: که چرا خاموش نمیکنید این تلویزیون را که باباتون خسته است؟
تا آخرین روزها بابا همچنان فوتبال میدید و مادربزرگمان هم همچنان ...
کم تر پیش میآمد که بگوییم اه، دده بس کن.اگر هم میگفتیم با این ادبیات نمیگفتیم.اما واقعا بعضی روزها از پخش این همه فوتبال خسته میشد و میگفت آخه اینا کار و زندگی ندارن؟ چند سال پیش که توضیحات ما رو در مورد تفاوت ساعت و خارجی بودن پذیرفت، استدلالش این بود که این خارجیها تو همه جا دارند پدرمونو در میآرند، شب هم نمیزارن مردم آرامش داشته باشند!
پرسپولیس و استقلال را میشناخت. مدافع نتایج تساوی در داربیها بود که بین نوههاش دعوا نشه، تو انتخابات به کسی رای میداد که پسرش طرفدارش بود.
به صحبتهای ما هم گوش میداد . اگر با بابا اشترک نظر نداشتیم سعی میکرد مجابمان کند که به احترام بابا به شخص مورد نظر او در انتخابات فکر کنیم. یا حداقل حرصش را در نیاوریم.
در انتخابات اخیر هم با وجود بیماری در انتخابات شرکت کرد و گفت تا نام میرحسین موسوی را برایش در تعرفه درج کنیم.
در مقابل عصبانیت ما از نتیجهی اعلام شدهی انتخابات، میگفت اگر کسی در امانت مردم خیانت کرده باشد قطعا دیر یا زود رسوا خواهد شد.
با راهپیمایی مخالف بود و میگفت که گروکشی خیابانی نتیجهای جز خونریزی ندارد. برای ما هم مدام از روزهای انقلاب و درگیریها و اعدامهای آن زمان میگفت و هشدار میداد که همیشه حکومتها مخالفانشان را میکشند. پس شما دخالت نکنید!
هر چقدر توضیح میدادیم که لزوما همهی حکومتها اینجوری نیستند و در نظامهای حکومتی غیر آزاد این اتفاقات میافتد به خرجش نمیرفت و میگفت همه جای دنیا آسمان برای مخالفان حکومت یک رنگ است و چون شماها جوانید گول میخورید!
اطلاعات مختصری از کمونیسم و دموکراتها داشت و معتقد بود هر کس نماز نمیخواند کمونیست است!
همیشه برای شادی روح شهید رجایی فاتحه میخواند. و طرحهای کمیته امداد و بهزیستی برای کمک به زنان سرپرست خانوار را ستایش میکرد. هر چند که خود در این ایام نیازی به این کمک نداشت، اما شاید تایید این طرحها به واسطهی تمام رنجهایی بود که بعداز از دست دادن همسرش در سن 27 سالگی با 3 بچه (که بزرگترینشان پدر 12 سالهی من بود) متحمل شده بود.
زنبیل حصیری مامان بزرگ این روزها به دفعات اشکمان را درآورده است.زنبیلی کوچک که میلهای مخصوص بافت جورابهای پشمی سنتی را داخل آنها میگذاشت. اما جوراب و گیوه بهانه بود. تو این زنبیل هر چه که میخواستی پیدا میکردی؛ از انواع وسایل کوچک گم شده تا خوراکی و کاغذ و...
قبل از حملهی آمریکا به عراق و در روزهایی که مدام خبرهایی مبنی بر بازرسی از عراق برای یافتن بمب هستهای منتشر ميشد به شوخی به دده میگفتیم که احتمالا صدام، بمب هستهای را در زنبیل تو قایم کرده است! و همین شوخی تا این اواخر و حضور بازرسان آژانس در ایران هم تکرار میشد!
از زنانی که جلوی در خانهها ساعتها می ایستادند و حرف میزدند متنفر بود و مدام غر میزد که مگر اینها کار ندارند؟ زندگی برای مادربزگمان در کار خلاصه میشد. و خودش نیز تا جایی که توان داشت هم پای مادرم از امورات منزل گرفته تا کشاورزی را انجام میداد. حتا در روزهایی که در بستر بیماری بود اگر حضور زنان فامیل و همسایه در اتاقش طولانی ميشد صدایش در میآمد که اینها کار و زندگی ندارند مگر؟
ددهی داستان ما نمونهی افرادی بود که گویا ناگهان از کرهای دیگر به این دنیا پرتاب شده بودند. پدیدههای مختلف تکنولوژی هنوز شگفتزدهاش میکرد. کمبود شدید امکانات اولیهی زندگی،نبود وسایل ارتباطی و روابط خاص حاکم بر مناسبات افراد و تغییر همهی این موارد در سالهای اخیر، چشمانش را گرد میکرد.
چقدر از تعجبهایش خندیدیم،خدا میداند چند بار برای تلفظ کلمات خارجی و حرف هايش در مورد پدیدههای نوظهور ریسه رفتیم، چند بار از ساده دلیاش آخ گفتیم و ...
ددهی نازنین ما این روزها دیگر بین ما نیست و چقدر این واقعیت برای ما دردناک است.
فکر میکنم که این موضوع بیشتر از ما برای مامانم که بهترین همصحبت 35 ساله اخیرش را از دست داده درناک باشد.