رنج بی انتهای بیماری‌ « دِدِه » حالا که 17 بهمن سومین سالمرگ‌اش است  به یادم نیامده؛ 3 سال است که هر ماه، هر هفته و بی مبالغه هر روز به مادربزرگ‌جانی فکر می‌کنم که یکی از بی‌رحم‌ترین بیماری‌های این دنیا تک تک سلول‌هایش را گرفت و نفس‌هایش را به شماره انداخت.

ما ( من، مریم، سکین، مهتاب و دیگر اعضای خانواده) تقریبا هفته‌ای نیست که یادی نکنیم از بی‌رحمی که سرطان در حق او روا داشت. دو سال، آنقدر درباره بیماری عزیزی که هر کدام به نامی صدایش می‌کردیم: «دِدِه، خانم جان، مشهدی ننه و..»  داستانسرایی کردیم و هر کدام به نوبت نقش ویزیتورهای کمپانی روحیه را بازی کردیم که اصلن باور کرده بود رماتیسم، درد کهنه‌اش است که آزارش می‌دهد. دوماه آخر اما وحشت مرگ و درد در چشمان کم فروغش پیدا شد. باز هم به دروغ‌های روحیه بخش‌مان گوش می‌کرد، نگاهمان می‌کرد اما روشن بود دیگر حنایمان پیشش رنگ ندارد. پیش مادری که به اصرارهر چه خواستیم برای به دست آوردن سلامتی‌اش انجام داد، میل به خوردن هر چه نداشت به زور فرو داد و هر جراحی بود را به جان خرید...

سه هفته آخر وقتی پاهای ورم کرده‌اش توان تحمل جسم نحیف‌اش را نداشت فهمید که عزرائیل پشت دراتاقش حاضر به یراق منتظر است و ما ساده لوحانه از آمپول‌های شفابخش و آزمایشات جدید برایش می‌گفتیم. «دده» را می دیدیم که در سکوت کامل بی هیچ حرفی تا صبح مژه بر هم نمی‌گذاشت. ظاهرا نمی‌گفت از مرگ می‌ترسد اما می‌دیدم که می‌ترسد. شاید می‌ترسید که بخوابد و دیگر بیدار نشود و بچه‌ها و نوه‌هایش که تمام دارای‌اش بودند را نبیند. بیدار می‌ماند حتا حاضر نمی‌شد دراز بکشد. می‌گفت نفسم بند می‌آید و شما که نمی‌خواهید این اتفاق بیافتد؟ التماس می‌کرد به پشت نخوابد تا همچنان چند روزی یا چند ساعتی نفس بکشد. حتی اصرارهای تنها پسرش (بابا) که وجودش به جانش بند بود هم نمی‌توانست کمک زیادی برای کاهش این رنج وحشتناک به او و ما داشته باشد.

یک هفته تمام تکیه داد به پشتی تختش و چرت زد و وحشت زده بیدار شد. چرت زد و بیدار شد و اگر دور و برش را خلوت می‌دید قطرات اشک چین‌های صورتش را خیس می‌کرد تا شاید دل سلول‌های سرطانی به رحم آید و دیگر به اندک بافت‌های سالم مانده بدنش حمله نکنند وآن‌ها را هم از بین نبرند.

شقاوت نئوپلاسم اما شوخی بردار نبود و وسط یکی از همین چرت‌های کوتاه غافلگیرش کرد. رفت به کما و ما منتطر ماندیم که باز هم چشم بگشاید 4 روز صدایش زدیم و ناله کردیم اما هیچ نگفت. ما حتا حاضر بودیم بیدار شود و مانند قبل‌ترها که سالم بود غر بزند که «بس کنید سرم را بردید!»اما چشم باز نکرد که نکرد.

هزار بار نفس‌های به شماره افتاده‌اش را از شب 17 بهمن 88 که برف سر ایستادن نداشت تا سپیده ‌دم به یاد آورده‌ایم. نه آه می‌کشید و نه چشم باز می‌کرد فقط دم و بازدم‌های کوتاه بود و تلاش تمام نشدنی یک انسان کاملا تنها. تنها  در میان جمع زیادی که اطرافش حلقه زده بودند و نمی‌دانستند برای زنده ماندن مادر و مادربزرگ عزیزشان باید چه کنند. تنها لرزان و گریان، وحشت‌زده زیرگوشش زمزمه می‌کردیم که «دده تو باز حالت خوب می‌شه نترس!» اما در تاریک روشنای صبحدم  برف و نفس «دده جانمان» یکجا بند آمد تا برای همیشه داغدار یک خودِ از دست داده شویم.

 اشک‌ها وقتی به زاری رسید که بابا پرده اتاق را کنار زد و با هق هق گفت «دده جان! باز هم به فکرم بودی تا شب برفی درگیر کفن و دفن نشوم و منتطر ماندی تا سپیده بزند و برف بند بیاید؟! از آن روز هزار بار چشمان وحشت‌زده و غمگین دده در سه هفته آخر را دیده‌ام. نفس‌های به شماره افتاده‌اش را شنیده‌ام و آیین بی رحمانه دفن در گودالی عمیق و گذاشتن آخرین سنگ برروی گور که روزنه‌های این جهان را با ناکجاآباد مسدود می‌کند در مقابل چشمانم تصویر شده...هزار بار به یاد آورده‌ام که نفیر مرگش را هم من برای اطرافیان بی‌خبر از پایانش به صدا درآورده و صبح گفتم: یک روزهم این خبر: که بیایید او تمام کرد!


 پی نوشت:این دلنوشته هم مال سه سال پیش چند روز بعد از مرگ مامان بزرگ است.