هیچ اتفاق خارق العادهای رخ نداده. اما بس که تو جامعه اعتماد افراد به هم کم
شده است حس بسیار مثبتی از کار روزنامهفروش سر چهار راه میکاییل، بهم دست داد.
چند سالی است که از کیوسک سر چهارراه روزنامه میگیرم اما فروشندهی اصلیاش
در حال حاضر در خیابانی دیگر حضور پیدا میکند و دو پسر جوان در این کیوسک به یکی
از معدود مشاغل شریف دنیا یعنی فروش روزنامه! مشغولند.
رفته بودم که مهرنامه شماره اردیبهشت ماه را بگیرم؛ یکی برای خودم یکی هم برای
همکارم با یک نسخه روزنامه فرهیختگان که مجموعا میشد 8300تومان.
اما دیدم در کیفم فقط 2500 پول دارم.
این پا و اون پا کردم، عابر بانک روبه روی کیوسک قرار داشت. اما خدایی خیلی سخت
بود بروم آنطرف خیابان دوباره برگردم ! انگار پسر فروشنده این را فهمید که گفت
نداری باشه بعداً. گفتم آخه دو تا میخوام گفت 3 تا هم بخوای اشکال نداره!
هنوز مردد بودم که مجلهها را قسطی بگیرم که دو نسخه مهرنامه گذاشت جلوی من و
مشغول رسیدگی به کار مشتریان دیگر شد.
گفتم خیلی ممنون تا عصر و بعد از تمام شدن کارم پول رو میآرم. گفت خواهش میکنم
.
دو قدم رفتم دوباره برگشتم و فامیلیام
را گفتم. باز هم گفت خانم خواهش میکنم هر موقع داشتین بیارید.
بحث 8 هزار تومان نیست. موضوع این است که این روزها از فروشنده گرفته تا
خریدار و اکثر شهروندان بسیار اندک به هم
اعتماد میکنند و مخصوصاً این بیاعتمادی در زندگیهای مشترک شکل بحرانی به خود
گرفته است.
همه به هم مشکوکند و دنبال ردی از یک پدیده، شخص و اتفاق ناخوشایند هستند که دیگر
اعتماد نکنند.
در طول شبانهروز چند بار با خودمان میگوییم که مبادا سرمان کلاه برود؟ نکند
من را بپیچاند! مبادا پولم را پس ندهد و یا جنسش خوب نباشد. اصلاً این همکارم چرا
با مدیرمان حرف زد؟ نکند زیرآب من را زده باشد؟ و...
خدا را شکر اصلاً و ابداً پدر و مادرها در دامن زدن به این فضای منفی نقش
ندارند! فقط و فقط به خاطر جایگاه و احساس مسوولیتشان در قبال فرزندان در طول 24
ساعت شبانه روز از گرگهای گرسنه و حریص جامعه با فرزندانشان حرف میزنند و از
آنها میخواهند که نه خوب که گرگهای زرنگتری باشند!
خیلی برایم جالب است که بدانم چرا با وجود تمام تلاشها و تبلیغات دهها نهاد
عریض و طویل در مورد نهادینه کردن نقش اخلاق و خصایل نیکوی انسانی مخصوصا از بعد
مذهبی، برای ساختن یک جامعهی ایدهآل، این روزها چک و سفته و ضامن و حتا ضمانت
حضور هم برای جلب اعتماد ناکافی به نظر میرسد.
اصلاً دل در گرو نوستالژی ندارم. اما در این مورد مشخص، دنبال یافتن این جواب
هستم که چه بلایی بر سرمان آوردهاند که از گرو گذاشتن یک تار سبیل! برای اعتماد،
به اینجا رسیدهایم؟