دپسردگی فوق حاد !
روزها مانند شبها، شنبه مثل جمعه. انگار همه از روی دست هم تقلب میکنند! در حال گندیدنیم...
روزها مانند شبها، شنبه مثل جمعه. انگار همه از روی دست هم تقلب میکنند! در حال گندیدنیم...
باید باید در چنین شرایطی دست و پا بزنیم؛ وقتی که اوج دفاع و حق خواهیمان به دعوا با راننده تاکسیها بر میگردد. زمانی که اسکناس 100 تومانی پاره میدهند دستمان!
شک، شک که به جانت بیافتد دیوانه میشوی. درهای بسته، صحبتهای درگوشی، اس ام اسهای پی در پی، تک زنگ، گوشیهای دو سیکارته، سیمکارتهای مخفی که در ساعات پایانی شب جابجا میشود...
شک، شک کاش کلاً اسمش خوره بود. چون این نام بیشتر عمق خراشهایی روحی این حس را نشان میدهد؛ مشکوک میشوی به یک نگاه، نیم نگاه، اشاره با سرو دست و ابرو و دیر آمدن و زود رفتن.
خوره، خوره قلب را به تپش میاندازد. الان در این ساعت که دیرتر به PM من جواب داد با چه کسی مشغول حرف زدن بود.
حرف میزند یا دل میدهد؟ الان چند فرندش در یاهو مسنجر، جیمیل و فیسبوک آنلاین هستند؟ ای لعنت به پدر جد اینترنت!
جواب در این پهلو به آن پهلو شدنها وجود ندارد. یعنی وقتی در تلفن با صدایی گرفته "شب به خیر" گفت خوابید؟ واقعاً «دل درد» داشت یا «درد دل»؟
الان رفت نبات داغ بخورد یا درد دلش را با یک فرند در میان بگذارد؟
اصلاً مگر در دلش چه میگذرد که کس دیگر باید شنوندهاش باشد؟
تلفن بی سیم خانه، موبایل، اینترنت... یعنی 24 ساعت برایش تقسیم بر چند شده است که به همه میرسد؟
چرا پشت هر جملهاش «عزیز» را هیچ رقمه از قلم نمیاندازد؟
مگر چند نفر قابلیت عزیز شدن دارند؟
چرا شنبه قرار را بهم زد؟ چرا یکشنبه حواسش جای دیگر بود؟
چرا دوشنبه کم غذا خورد و گرمای هوا را بهانه گرفت؟ سه شنبه عصر چه کار ناگهانی پیش آمد که همزمان موبایلش از دسترس خارج شد و اینترنت دیسکانکت بود و تلفن ثابتش هم بوق خرابی میزِد؟
نشان به آن نشان که روز چهارشنبه را هم تا لنگه ظهر خواب بود و گرفتگی عضلات را بهانه کرد.
گفت که شاید اسپاسم شکم باشد که زده به کمرش. یا شاید اعصابش از دست شکهای من خط خطی شده و خدا را شاهد گرفت که اگر هیچکدام از این گزینهها صحیح نباشد یحتمل مربوط به مرض تازه است که عنقریب گرفتارش میکند.
پنجشنبه هم که مدعی بود باید کارهای نیمه تمام را به سرانجام برساند و در مجموع 5 جمله هم گفت و شنود نشد. عذرخواهی کرد که «عزیزم» حتما من را خواهد بخشید.
جمعه هم مهمانی ناخوانده داشت که مجبور بود با او گپ بزند و تا شب همراهیاش کند.
نه «حس ششم» هم نام مناسبی نیست برایش. همان خوره بهتر است...
«زوال اخلاق فردی در نهایت به زوال اخلاق جمعی میانجامد.» این جمله میتواند به عنوان شعار بر بیلبوردهای شهر حک شود.از رسانهها تبلیغ شود که میشود. مشابه صدهها پیام و شعاری که در طول روز میبینیم و میشنویم.
اما سوال تکراری این است که حدود اخلاق کجاست؟ در جامعهای که اگر دیر بجنبی لقمه نانی به دست نخواهی آورد، اخلاق چگونه تعریف میشود؟
کارگرانی را تصور کنید که از صبحگاهان در هوای گرم یا سرد در میدانی که «کارگر لازمها» حضور پیدا میکنند به هر سو چشم میگردانند تا وانتی از راه برسد و یا سرنشین خودرویی شیک، شیشهی اتومبیلش را پایین بکشد و بگوید به یک یا دو نفر کارگر لازم دارم. در این جمع که همه نیازمند پولی هستند تا شب لقمه نانی سر سفره خانواده ببرند و پایان ماه اجارهی آلونکهایشان را بپردازند این حق برای هرکدامشان وجود دارد که با تنه زدن و پرت کردن یکدیگر بر روی زمین خود را به صف اول رسانده تا زودتر سوار اتومبیل افراد خواستار کارگر شوند؟
چه کسی میتواند مدعی شود کارگری که فرد ضعیفتر (از نظر جسمی) را بر زمین انداخته و بی تفاوت از کنارش گذشته، فعلی غیر اخلاقی مرتکب شده است؟
مگر جز این است که اگر لحظهای در این کار تردید میکرد شب باید با دستانی خالی به منزل باز میگشت و به اعضای خانواده با شرمندگی توضیحی تکراری میداد:کار پیدا نکردم.پس نانی برای خوردن نداریم.
این ماجرا در مورد رانندگان تاکسی هم صدق میکند.آنانی که بی توجه به صف انتظار رانندگان، مسافران را خارج از نوبت به اتومبیلشان فرا میخوانند، هم تاکید دارند که فقط برای لقمه نانی به این کار مبادرت میورزند.
نمونههای زیادی را میتوان مثال زد که انسان را در مورد حدود رعایت مسایل اخلاقی و حتا تعریف آن دچار تردید میکند.
در اینجاست که به تعریفی شخصی از اخلاق میرسیم؛ یعنی به تعداد انسانها میتواند از این واژه تعریف وجود داشته باشد.
ممکن است این تعریف در بین میلیونها نفر مشترک باشد؛ انسانها وقتی قابل احترام هستند که با دیگران بر اساس اصل احترام و رعایت آزادی فردی و اجتماعیشان رفتار کنند.
اما باز هم برای این تعریف در موقعیتهای مختلف تبصره میزنند. آنهم نه یک تبصره که گاه تا بی نهایت.
در نهایت به این نتیجه میرسیم که رعایت اخلاق مورد نظر وقتی قابل اجرا میشود که موقعیت شخصی فرد به خطر نیافتد.
بر اساس همین تعریف مشترک است که این روزها راحت دروغ گفته میشود از دروغگویی سهلتر، حقکشی میشود و برای توجیه این فعل دزدی میکنند (نه لزوما دست در جیب کسی کردن یا از دیوار فردی بالا رفتن) .
خیانت در امانت سکهی رایج روزگار ما میشود و بی توجهی به تعهدات مشترک نوعی زرنگی به حساب میآید.
کنش و واکنشهای روزانه و باریکتر شدن هر روزهي مرزهای اخلاقی که با تضییع حقوق افراد اعم ازحوزههای اجتماعی، اقتصادی و سیاسی همراه است نگرانیهای زیادی را به دنبال دارد.
ناامید کننده است که این روزها حتا آنانی که همه چیز را در حوزهی خصوصیشان تعریف میکنند و اصولاً اخلاق را ارزش نمیشمارند، از سقوط و یا زوال سخن میگویند.
دربارهي معرفی و تبلیغ آلترناتیوی برای جایگزین کردن رویکردهای ضداخلاقی هم اشتراک نظر وجود ندارد. حداقل در کوتاه مدت امکان توافق نظر جمعی در این مورد وجود ندارد. توافق نه از آن دست که در جوامع توتالیتر تئوریزه و تقدیس میشود؛ یعنی تعریف و قانون اعلام کردن یک اصل اخلاقی که بی ارتباط با حوزهی خصوصی افراد نیست .
چون تجربه بشری ثابت کرده است که در جوامع باز به دلیل وجود انعطاف اجازه رشد مکاتب و مراتب اخلاقی به وجود میآید...
قرار نیست هر روز برای نابودی قریب الوقوع اصولی همچون اعتماد، گذشت،
سیطرهی سودجويي، داغ بودن بازار تهمت و...مرثیه سرایی کنیم و به استناد به کتب تاریخی و رمزگشایی از کتیبههای کورش و داریوش هخامنشی جامعهی ایران را جامعهای دارای استاندارهای بالای اخلاقی در گذشتههای دور معرفی کنیم .
که اگر این نهیبها تاثیرگذار بود اکنون شرایطی جز حال و روز فعلی داشتیم.
بی اخلاقی در جامعه اپیدمیتر! میشود و یا این دوران هم مانند بسیاری از پدیدهها «دوران گذار غیر اخلاقی» نام دارد؟ و منتقدان باید حلم پیشه سازند؟
باید امیدوار باشیم که مادر دهر از این آشفته بازار، اخلاق و روشنایی را آبستن است؟