جنازه محمد رضا تال روی طناب دار احتمالاً خیلی‌ها را در گیلان خوشحال کرده است.

«خیلی‌ها» فقط شامل ساکنان سلیمانداراب نیست. از شرق تا غرب گیلان خیلی‌ها این نام را شنیده‌ بودند. محمدرضا مانند افرادی که به دلیل کار کیفی و ارائه  خدمات مناسب شهره می‌شوند برای خود نامی دست و پا کرده بود. شهرتی که البته مورد نفرت بسیاری از خانواده‌ها و پلیس شهر بود.

48  ساعت گذشته داستان‌ها در باره جوان33 ساله‌ای که نشانی از اعتیاد در چهره‌اش مشاهده نمی‌شد دهان به دهان شد. او هم مانند بسیاری دیگر از فروشندگان عمده مواد مخدر  از استعمال مواد دوری می‌کرد. گفتند در حسابش 4 میلیارد تومان پول وجود داشته که از راه خرید و فروش مواد مخدر بدست آمده بود، تعدادی از اعضای خانواده و اقوامش به همین جرم بازداشت شده‌اند، دو برادر دیگرش هم که به همین جرم زندانی‌اند، حکم اعدام در جیب دارند و  پدرش هم ساعاتی قبل از اعدام پسر، خودکشی کرده و ...

موارد گفته شده که بیشتر به فیلم‌های عامه پسند پر از اشک و آه شبیه است متاسفانه رئال است. افسانه هم که باشد یک چیز واقعی است؛ از صبحگاه سه‌شنبه 22 آذر دیگر «رضا تال» نفس کش نمی‌طلبد؛ نه در زندان نه در محله‌ی پدری که علی رغم تمکن مالی حاصل از تجارت مواد مخدر، حاضر به نقل مکان به جای دیگر نشده بود و نه در هیچ نقطه‌ای از جهان...

«رضا تال» اگر کمی از مواد قانونی سر در می‌آورد از فرودین ماه گذشته باید صبحگاه سه‌شنبه را در ذهن مرور می‌کرد؛ شاید او منتظر دوستانش بود تا به سبک فیلم‌های گانگستری با وجود پرونده‌ی سنگین حمل 44 كیلوگرم هروئین فشرده و 5/3 كیلوگرم  تریاك او از زندان فراری دهند!

شاید تصور نمی‌کرد که طناب دار در جمع مردم سلیمانداراب رشت بر گردنش انداخته شود؛ که عاصی‌اند از فقر و کمبود امکانات و شهره شد‌ه‌اند به بازار مرکزی خرید و فروش مواد مخدر.

اعدام در ملاء عام  به ندرت در گیلان اتفاق می‌افتد. شاید به دلیل اقدام چندباره و بدون نتیجه لازم برای پاکسازی این نقطه از شهر و خشمی که خانوده‌های آسیب دیده از فروش مواد مخدر به نزدیکانشان داشتند، باعث شد که بساط اعدام اینبار نه در زندان که در مقابل دیدگان شهروندان برپا شود.

افراد زیادی روز گذشته گفتند و با خشم هم گفتند که اعدام برای رضا تال و امثال او کافی نیست.آنها پسران و دختران جوان، مردان متاهل دارای شغل و وضعیت مالی مناسب را با مشخصات کامل معرفی می‌کردند که بواسطه مصرف مواد مخدر مسیر زندگی‌شان عوض شده و به زبان محاوره «بدبخت» شده‌اند.

ظاهر ماجرای اعتیاد این است:یک فروشنده که البته امکان بازاریابی و تبلیغ محصولش را ندارد و مجبور است با نهایت احتیاط قدم بردارد و بازاری پر مشتری اعم از پیر و جوان در مقابل این افراد.

مشتریانی که «جنس» می‌خرند حتا آنهایی که «مارک» دارش را هم ابتیاع می‌کنند معمولا جرئت تبلیغ و اعتراف به خرید را ندارند و در مقابل اصرار دیگران نسبت به مصرف این مواد روش انکار و تکذیب را در پیش می‌گیرند.

اما در کمال تعجب نه تنها بر تعداد شیفتگان این افیون کم نمی‌شود که بر اساس آمار و ارقام هر روز بازار مصرفی آن وسیع‌تر می‌شود و اجناس تازه‌ای هم در ویترین نامرئی فروشگاههای کذایی آنها به نمایش در می‌آید. از این دردناک‌تر کاهش شدید سن مصرف کنندگانی است که ترجیح می‌دهند به جای زیست در اینجا و این جهان در چشم بر هم زدنی راهی جهانی سرشار از سرخوشی ساختگی شوند.

«جای نوجوانان و جوانان در مدرسه، دانشگاه و محیط های کاری است و نه پای بساط استعمال مواد مخدر.» این جمله شعاری‌تر از آن است که نیاز به تفسیر داشته باشد. اما باید گفت و تاکید کرد که مواد مخدر فقط در توزیع کنندگان خلاصه نمی‌شود و حتا نمی‌توان انتظار داشت که با اعدام محمد رضا و محمدرضا‌ها شاهد جامعه‌ای پاک‌تر باشیم...

این نظریه قطعاً دفاع از فردی نیست که زمینه نابودی دهها جوان و چند خانواده را با عرضه مواد افیونی فراهم کرد. هدف یادآوری نقش اساسی خانواده، محل زندگی، وضعیت فرهنگی و اقتصادی حاکم بر جامعه بر شکل گیری شخصیت و روش و منش افراد است.

کافی است یکی از حلقه‌های زنجیره‌ی زندگی اجتماعی گسسته باشد مثلا شکل گیری شخصیت کودک و نوجوان، فقر فرهنگی و اقتصادی و وجود تبعیض و تزویر در جامعه، حضور در محیط های آلوده، و از همه تاثیر گذارتر «بیکاری جوانان می‌تواند «دی ان ای» رضا تال را به سرعت بازتولید کند.

حتا اگر تلاش‌های قابل تقدیر پلیس مبارزه با مواد مخدر گیلان  شناسایی 105 منطقه آلوده به مواد فروش‌ها و افراد معتاد را در گیلان به دنبال داشته باشد.

بحران توزیع و مصرف مواد مخدر در ایران بدون حل مشکلات اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی ممکن نخواهد بود. فصل‌های این کتاب قطورتر می‌شود مانند آنچه تنها ساعاتی بعد از اجرای حکم در چهارراه میکاییل رشت حاضران را در غمی بی انتها فرو برد: جوانی که به سختی روی پایش بند بود با دود کردن اسفند تلاش داشت به رانندگان بقبولاند که اگر به ازای دود نامرئی اسفندش سکه‌ای کف دستش بگذارند هیچ وقت «زخم چشمی» آنان و اتومبیل هایشان را از پا در نخواهد آورد!

چه «خاک بر سرت»ها که حواله‌اش نشد. اما او آنقدر در خماری مواد مخدر له له می‌زد که هیچ نمی‌شنید جز پول و «جنس». تنها حرف راننده میانسالی که به خود زحمت داد ثانیه‌ای سوز سرما را به صورت بزند و سرش را از شیشه بیرون بیاورد و بگوید «ساقی»شما رو که اعدام کردند. می‌توانست او را به حرف بیاورد که تو پولشو بده همینجا با سه سوت «جنس» تحویل می‌گیرم...!