از آخرین باری که دیده بودمش 7-8 ماهی می‌گذشت. آنهم وقتی سوار ماشین بودم در چمارسرا کنار کارگران روزمزدی که در انتظار کار دعا دعا می‌کنند؛ مثل همیشه یک دستش را در جیبش گذاشته بود و انگار که شل بزند پایش را می‌کشید.

شنیده بودم که زنش بعد از زایمان دوم دچار نارسایی شدید از ناحیه لگن شده ؛ پزشکان گفته بودن که حاملگی دوم برایش مثل سم است. الان انجام کارهای روزانه برایش مانند کوه کندن است. نزدیکانش می‌گفتند مرد شب خسته و درمانده وقتی به خانه برمی‌گردد بر زن خسته‌تر غر می‌زند و بیراه می‌گوید و نهایتاً کار با فحاشی به پایان می‌رسد.

10 سال پیش وقتی درآمد کشاورزی را ناکافی دید از روستا به شهر مهاجرت کرد و وقتی کار پیدا نکرد به دنبال سفارش گرفتن از نمایندگان و مقامات استان افتاد. می‌گفت اگر هزینه‌های رفت و آمد و کپی مدارک را حساب کنم می‌توانستم برای خودم آلونکی بخرم و از شر مستاجری خلاص شوم!

امروز باز هم در چمارسرا دیدمش با موهایی که بیشتر از سیاهی به سفیدی می‌زد و صورتی پر از چروک در هیبت مردی پنجاه و چند ساله.

پیر شده؛ وقتی هنوز پسرش کلاس سوم ابتدایی را می‌خواند و دخترش تولد دو سالگی‌اش را جشن نگرفته.