پیر شد...
از آخرین باری که دیده بودمش 7-8 ماهی میگذشت. آنهم وقتی سوار ماشین بودم در چمارسرا کنار کارگران روزمزدی که در انتظار کار دعا دعا میکنند؛ مثل همیشه یک دستش را در جیبش گذاشته بود و انگار که شل بزند پایش را میکشید.
شنیده بودم که زنش بعد از زایمان دوم دچار نارسایی شدید از ناحیه لگن شده ؛ پزشکان گفته بودن که حاملگی دوم برایش مثل سم است. الان انجام کارهای روزانه برایش مانند کوه کندن است. نزدیکانش میگفتند مرد شب خسته و درمانده وقتی به خانه برمیگردد بر زن خستهتر غر میزند و بیراه میگوید و نهایتاً کار با فحاشی به پایان میرسد.
10 سال پیش وقتی درآمد کشاورزی را ناکافی دید از روستا به شهر مهاجرت کرد و وقتی کار پیدا نکرد به دنبال سفارش گرفتن از نمایندگان و مقامات استان افتاد. میگفت اگر هزینههای رفت و آمد و کپی مدارک را حساب کنم میتوانستم برای خودم آلونکی بخرم و از شر مستاجری خلاص شوم!
امروز باز هم در چمارسرا دیدمش با موهایی که بیشتر از سیاهی به سفیدی میزد و صورتی پر از چروک در هیبت مردی پنجاه و چند ساله.
پیر شده؛ وقتی هنوز پسرش کلاس سوم ابتدایی را میخواند و دخترش تولد دو سالگیاش را جشن نگرفته.
فاطمه صابری هستم، از سال 1380 نوشتن را در مطبوعات آغاز کردم.در حال حاضر در روزنامه گیلان امروز مشغول فعالیت هستم.در این وبلاگ از سیاست،اندیشه و ... مینویسم.