وقتی آیینه جیبی عامل فساد میشود!
بخشنامه کردهاند به مدارس که دانش آموزان (حتا پسران) از لباس فرم استفاده کنند
و لباسهای مارکدار، غربی و چسبان نپوشند. میگویند همچنین دستور رسیده است که پوشیدن شلوار جین هم غدغن است، مدل موها برای پسران باید کاملا ساده و کوتاه باشد. در مورد دختران هم که تکلیف روشن است موها زیر مقنعهها به طور کامل پوشیده میشود.
در این میان بعضی از مدارس هم در کمال بی سلیقگی تمام دانش آموزان را مجبور کردهاند که از یک رنگ مشخص مثلاً آبی نفتی استفاده کنند. تصور کنید 300 دانشآموز در یک حیاط نه چندان بزرگ جمع شدهاند با لباسهای کاملا مشابه. فکر نمیکنم به جز مراکز نظامی بتوان جای دیگری را به یاد آورد.
آیا این بخشنامهها محصول تفکر دولت فعلی است ؟ به نظر نمیرسد که چنین باشد. یادم میآید همین بخشنامهها اوایل و اواسط دههی هفتاد هم به نوعی دیگر وجود داشت.
مضحکترین بخش آن هم بازرسی کیفهای دانشآموزان بود.
کسی میتواند تصور کند که چند بار کیفهایمان را روی میز گذاشتیم و مدیر سختگیرمان داخل کیف را برای لوازم آرایشی و نوشتههای غیر متعارف جستجو کرد؟
تا جایی که یادم میآید و با دوستان آن مقطع خاطرات را مرور کردهایم بچههای مدرسهی ما چیز زیادی در مورد استفاده از لوازم آرایشی نمیدانستند. که اگر هم میدانستند و داشتند جزئت آوردنشان به مدرسه را نداشتند.
اما مدیر ما که انگار با بازرسی از کیفها و نیافتن مدارک لازم به وظیفهاش عمل نکرده بود، در ماههای بعدی دانش آموزان را کلاس به کلاس بیرون میفرستاد و به همراه یک یا دو دانش آموز لابلای دفتر و کتابها را برای مدارک مستدل میگشت!
مضحکترین بخش ماجرا بازرسی از کیف و جیب بچهها برای یافتن آیینه بود.
به قول بچهها: «به خدا راست میگم. سنگ شم اگه دروغ بگم!»
یعنی آیینه جیبی چه جور میتوانست آلت جرم باشد؟ آیا نگاه کردن به آیینه جرم بود؟ آیا ممکن بود بچههای برای استفاده از لوازم آرایشی از آیینه استفاده کنند؟ وقتی لوازمی در کار نبود و اگر هم بود از تعداد انگشتان یک دست هم کمتر بود بازرسی از کیفها به دفعات، چه معنی میتوانست داشته باشد؟
همون مدیر، اولیای زیادی را به مدرسه کشاند. چون در کیف بچههایشان شعر و نثر عاشقانه پیدا کرده بودند.
دخترانی که متهم بودند زار میزدند که فقط از آن نوشتهها خوششان آمده و واقعاً برای کسی ننوشتهاند.
واکنش بچه مثبتها هم به این موضوعات در نوع خود جالب بود. بچههایی که شاید اول هفته به آیینه نگاه میکردند و استفاده بیشتر از آیینه را جایز نمیدانستند!
این دختران با احتیاط از کنار دختران «آیینهدار» عبور میکردند و طبق سفارش خانواده از هرگونه ارتباط با آنان منع میشدند! چرا؟ چون ممکن بود اخلاقشان فاسد شود!
همون خانم مدیر، که هیچ وقت لبانش را با لبخند ندیدیم، سر صف از بیرون آمدن تار مو تا تنبلی بچهها را به صحرای کربلا و جنگ 8 ساله ربط میداد و ترجیعبند حرفهایش هم این بود که «شما دارید با این کارهاتون حرمت خون شهدا را پایمال میکنید.»
بعید میدانم یکی از دانشآموزان آن مقطع، حتا سال بالاییها مفهوم پایمال کردن خون شهدا را متوجه میشدند.
بذر کینه، ترس،بدبینی و شلختگی بود که این خانم مدیر در روزهای کودکی بر دلمان کاشت ...
فاطمه صابری هستم، از سال 1380 نوشتن را در مطبوعات آغاز کردم.در حال حاضر در روزنامه گیلان امروز مشغول فعالیت هستم.در این وبلاگ از سیاست،اندیشه و ... مینویسم.